برای نوشتن دیدگاه باید وارد بشوید.
بیقراری میکرد! ترس از اتاق عمل در دلش افتاده بود، حق هم داشت، نمیدانست اینجا یک دستش در دستان خداست و آن یکی در دست پزشکی که با همه وجود انگیزه درمانش را دارد.
چشمانش گویای نگرانیهایش بود! شاید با خودش میگفت: «یعنی این دردها وقتی بخوابم و بیدار بشم تموم شده؟!»، «یعنی میتونم مثل بقیه بازی کنم؟!» و هزاران سوال بیجواب دیگر…
صدای قدمهای دکتر که نزدیک میشد او را بیشتر میترساند، اما یک دفعه همه ترسها از دلش پر کشیدند!
پزشکی که لبخند به لب داشت و مهربانانه با او شوخی میکرد تنها با نوازش موهایش این حال بیقرار را از محمد کوچک گرفت!
اما این تنها برای دکتر کافی نبود، او دستکش پزشکی را بر میدارد و به شکل یک بادکنک به دست محمد میدهد!
حالا دیگر ترس در چشمان کودک جای خود را به شوق و شادی داده…
حالا دیگر محمد آماده بود تا برای چند ساعت بدون هیچ دردی بخوابد و بعد چشمانش را به روی یک زندگی عادی و بدون رنج بیماری، باز کند!